X
تبلیغات
رایتل
 

( اشعار زیبا و بیاد ماندنی دکتر علی شریعتی )

نظرات (2)

چند تا از اشعار دکتر شریعتی البته(دکتر علی شریعتی) بخونید چون واقعا ارزش خوندن داره 

نیایش

 خدایا ،

آتش مقدس " شک " را

آن چنان در من بیفروز

تا همه ی " یقین" هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد .

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر،

لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی ،

شسته از هر غبار ، طلوع کند


سوتک

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

                   و او

یکریز و پی در پی ،

دم خوشش رابر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین سان بشکند در من ،

                سکوت

              مرگبارم را .

 

 امانت آدم                          

خدا ، انسان و عشق ؛

این است "امانتی " که بر دوش آدم ، سنگینی می کند

واین است آن " پیمانی "

که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم ،

و " خلافت " او را در  کویر زمین تعهد کردیم .

ما برای همین " هبوط " کردیم ،

و این چنین است که به سوی او باز می گردیم .

 

 سخت

آری تو ای مملو از بودن و توانستن و حس کردن و تپیدن ،

و ای پر از زندگی ،

ای سرشار از بودن !

تو نمی دانی که برای این دوست تو

ـ که اکنون جز یک قفس استخوانی ای که پر از هواست ، نیست ،

و بر روی سینه ی پوک و خالی اش ،

سنگ سنگین و بی رحم لحد را نهاده اند ... ـ

درد کشیدن چه سخت است !

 

پس کی ؟

" ما پرنده ی موهومی هستیم

که در عدم پرواز می کنیم " .

پس ما چه هستیم ؟

هیچ ! هیچ !

تنها و تنها پرواز !

فرار بدان جا ، فرار !

احساس می کنم که پرندگان مستند .

دیروز اینجا بودم ، امروز این جایم .

پس کی به دنبال او خواهی رفت ؟

 

این جا نبودن !

باور نمی کنم .

هرگز باور نمی کنم که سال های سال ،

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد .

یک کاری خواهد شد . زیستن مشکل شده است .

و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و

دیر می گذرند که احساس می کنم  ، خفه می شوم .

هیچ نمی دانم چرا ؟

اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است .

و اوست که چنان مرا بی طاقت کرده است .

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم ، در خودم بیارامم .

از " بودن " خویش بزرگ تر شده ام  و این جامعه بر من تنگی می کند .

این کفش تنگ و بی تابی فرار !

عشق آن همسفر بزرگ ! ...

اوه ، چه می کشم !

چه خیال انگیز و جان بخش است " این جا نبودن " !

 

هبوط

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ؛

نه آن چنان که " کسی می خواست " ،

که من کسی نداشتم .

کسم خدا بود ، کس بی کسان .

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست .

نه از من پرسید و نه از آن " من دیگر " م .

من یک گل بی صاحب بودم .

مرا از روح خود در آن دمید .

و بر روی خاک و در زیر آفتاب ،

تنها رهایم کرد .

 " مرا به خودم واگذاشت " .

 

دوست داشتن

در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی .

چشم ها شان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ

که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند

و کم کم بر هر دو لب

لبخندی آهسته باز می شد ،

لبریز از محبت ،

سیراب از دوست داشتن ،

نه عشق ،

دوست داشتن !

لحظاتی این چنین ،

خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت .

 

 

به هر که دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است ،

و به هر که دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر!

 خدایا ،

به من زیستنی عطا کن ،

که در لحظه ی مرگ ،

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،

حسرت نخورم .

و مردنی عطا کن ،

که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،

اما آن چنان که تو دوست داری .

" چگونه زیستن "  را تو به من بیاموز،

" چگونه مردن " را خود خواهم آموخت !

 

خدایا ،

Dream Theme - Translated By Theme Studio - Powered By BlogSky